دریافت کد صفحه ورودی
قلبی که می تپد
تقدیم به ملکه قلبم
تو مرا می فهمی...
من تو را می خواهم و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است...
تو مرا می خوانی...
من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم
و تو هم می دانی تا ابد در دل من خواهی ماند...
برام هیچ حسی شبیه تو نیست،کنار تو درگیر آرامشم
همین از تمام جهان کافیه،همین که کنارت نفس میکشم
برام هیچ حسی شبیه تو نیست،تو پایان هر جستجوی منی
تماشای تو عین آرامشه،تو زیباترین آرزوی منی
[چهار شنبه 4 بهمن 1391
| | نويسنده: سرباز]
به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ،
اگر نگاه انداختند عاشق نشوند
اگر عاشق شدند وابسته نشوند
اگر وابسته شدند مجنون نشوند
و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند .
اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ،
با صداقت عشق را ابراز كنيد ،
تنها عاشق يك دل باشيد ،
تنها به يك نفر دل ببنديد ،
و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد.
به عشق خود وفادارباشيد ،
تا پايان راه با عشق باشيد ،
و از ته دل عشق را دوست داشته باشيد
[سه شنبه 3 بهمن 1391
| | نويسنده: سرباز]
قلب من در هر زمان خواهان توست
این دو چشم عاشقم مهمان توست
گرچه لبریز از غمی درمانده ای
این نگاهم در پی در مان توست
در میان ظلمت شبهای غم
چلچراغ قلب من چشمان توست
در کنارم لحظهاای آسوده باش
همدم دستان من دستان توست
[یک شنبه 1 بهمن 1391
| | نويسنده: سرباز]
آن لحظه که دلتنگ یارم می شوم
خود به خود هوس باران را می کنم
آن لحظه که اشک از چشمانم سرازیر می شود
هوس یک کوچه تنها را می کنم
آن لحظه است که دلم می خواهد تنهایی در زیر باران بدون هیچ چتر و سر پناهی قدم بزنم
قدم بزنم تا خیس خیس شوم ، خیس تر از قطره های باران خیس تر از آسمان و درختان
آن لحظه که خیس خیس می شوم ، دلم می خواهد باز زیر باران بمانم ،
دلم نمی خواهد باران قطع شود
دلم می خواهد همچو آسمان که بغضش را خالی می کند ، خالی شوم
از دلتنگی ها ، از این شب پر از تنهایی
تنها صدای قطره های باران را می شنوم ، اشک می ریزم ، و آرزوی یارم را میکنم
دلم می خواهد آسمان با اشکهایش سیل به پا کند
لحظه ای که آرام آرام می شوم
و دیگر تنهایی را احساس نمی کنم ، چون باران در کنارم است
باران مرا آرام می کند ، مرا از غصه ها و دلتنگی ها رها می کند و به آرزوهایم نزدیک می کند
آن دم که باران می بارید ، بغض غریبی گلویم را گرفته بود
دلم می خواست همچو آسمان که صدای رعدش پنجره های خاموش را می لرزاند فریاد بزنم
فریاد بزنم تا یارم هر جای دنیاست صدای مرا بشنود .
صدای کسی که خسته و دلشکسته با چشمان خیس و دلی عاشق در زیر باران قدم می زند
تنهایی در کوچه های سرد و خالی
کجایی ای یار من ؟
کجایی که جایت در کنارم خالی است
در این شب بارانی تو را می خواهم
به خدا جایت خالی خالی است
کاش صدایت همچو صدای قطره های باران در گوشم زمزمه می شد
تو بودی شبی عاشقانه را با هم داشتیم
تو که نیستی منی که همان مرد تنها می باشم قصه ای غمگین را در این شب بارانی خواهم داشت
قصه مرد تنها در یک شب بارانی
شبی که احساس می کنم بیشتر از همیشه عاشقم
آری آن شب آموختم که باران بهترین سر پناه من برای رفع دلتنگی هایم است
[یک شنبه 1 بهمن 1391
| | نويسنده: سرباز]
اجازه هست عشق تو رو تو کوچه داد بزنم ؟
رو پشت بوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم ؟
اجازه هست مردم شهر ٬ قصه ما رو بدونن ؟
اسم منو ٬ عشق تورو ٬ تو کتابا بخونن؟
اجازه هست که قلبمو برات چراغونی کنم ؟
پیش نگاه عاشقت ٬ چشمامو قربونی کنم ؟
اجازه میدی تا ابد سر بزارم رو شونه هات ؟
روزی هزار و صد دفعه بگم که میمیرم برات ؟
اجازه میدی که بگم حرف ترانه هام تویی ؟
دلیل زنده بودنم ٬ درد بهانه هام تویی ؟
اجازه دارم به همه بگم که تو مال منی ؟
ستارتم اینو میگه ٬ که تو ٬ تو اقبال منی ؟
اجازه هست تا ته مرگ منتظر تو بشینم ؟
تو رویاهای صورتیم ٬ خودم رو با تو ببینم ؟
اجازه هست جار بزنم بگم چقدر دوست دارم ؟
بگم میخوام بخاطرت سر به بیابون بزارم ؟
اجازه هست برای تو از ته دل دیوونه شم ؟
اجازه میدی که بگم همین روزا میای پیشم ؟
اجازه هست عکس تو رو ٬ رو صورت ماه بزنم ؟
طلسم قصه هامونو با داشتن تو بشکنم ؟
اجازه میدی که شبا همش بیام تو خواب تو ؟
اون عکسی که با هم داریم جا بدمش تو قاب تو ؟
اجازه میدی قصه هام با عشق تو جون بگیره ؟
چشای عاشقم واست روزی هزار بار بمیره ؟
اجازه میدی عشقمو همش بهت نشون بدم ؟
پیش زمین و آسمون واسه تو دست تکون بدم ؟
اجازه میدی واسه تو قصر طلایی بسازم ؟
با یه صدای مخملی واست لالایی بسازم ؟
اجازه میدی که فقط تو دنیا با تو بمونم ؟
هر چی که عاشقانه بود به خاطر تو بخونم ؟
اجازه هست با ٬ بال تو پر بزنیم بریم بهشت ؟
کاش نذاریم برنده شه تو بازی ما سرنوشت
اجازه هست با افتخار اهنگ ساز من بشی ؟
تو فصل سخت زندگی باز گل ناز من بشی ؟
اجازه هست پناه من گرمی آغوشت بشه ؟
هر اسمی جز اسم خودم دیگه فراموشت بشه ؟
اجازه میدی پاییزو ٬ پر از تولدت کنم ؟
بیامو ٬ ماه آذرو ٬ پیشکشی خودت کنم ؟
اجازه هست ؟ بگو که هست ٬ من همشو دارم میگم
با تو به آسمون میرم ٬ با تو یه آدم دیگم
اجازه هست بگم که تو از آسمونا اومدی ؟
فرشته هارو میشناسی ٬ زبونشو بلدی
اجازه هست یه لحظه هم دیگه ازت جدا نشم ؟
گول گلا رو نخورم ٬ محو ستاره ها نشم ؟
اجازه میدی که بگم من مال تو ٬ تو مال من ؟
من از تو خواهش میکنم که زیر وعده هات نزن
اجازه تو دست تو ٬ اجازه من دست تو
خنده من خنده تو ٬ شکست من شکست تو
[یک شنبه 1 بهمن 1391
| | نويسنده: سرباز]
برای تو می نویسم...
برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست...
برای تويی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست ...
برای تويی كه احساسم از آن وجود نازنين توست ...
برای تويی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد ...
برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است ...
برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی ...
برای تويی كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردی...
برای تويی كه هر لحظه دوریت برایم مثل یک قرن است...
برای تويی كه سـكوتـت سخت ترين شكنجه من است ...
برای تويی كه قلبت پـاك است ...
برای تويی كه در عشق ، قـلبت چه بی باك است...
برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...
برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...
برای تويی كه غمهایت معنای سوختنم است...
برای تویی که آرزوهایت آرزویم است...
[یک شنبه 1 بهمن 1391
| | نويسنده: سرباز]
[شنبه 30 دی 1391
| | نويسنده: سرباز]
شده ام رنگين كماني هفت رنگ
رنگين گماني كه رنگش را از تو گرفته
دنياي سياهي داشتم به سياهي زغال
با وجودت دنيايم را رنگين كردي
[شنبه 30 دی 1391
| | نويسنده: سرباز]
دلم می خواد یه چیزی بنویسم...
یه چیزی از جنس بغض های گاه و بیگاه شبانه ام
یه چیزی که حس و حالم رو بتونه بگه...
یه چیزی که توی دلم آشوب به پا کنه...
دلم می خواد یه حرفی بزنم که همه آه های دلم رو توش خلاصه کنه...
دلم یه حرفی می خواد که همه گوشها از شنیدنش کر بشن...
دلم یه حرف می خواد از جنس تو...!
[شنبه 29 دی 1391
| | نويسنده: سرباز]
چه خوش خیال است!!
چه میخندد،چه ژستی گرفته!!
چه بی ادب است،انگارکینه ی از من دارد!!
فــــــــــــــــــــــــ ــاصـــــــــــــــــــــ ــلــــــــــــــــــــــ ـه را میگویم!!
به خیالش تو را از من دور کرده،به خیالش وسط ما دوتا قرار گرفته،چه خوش خیال است
نمیداند تو جایت خیلی گرمو راحت و امن است.
آری جای تو اینجا
در قلب من است وکسی نمیتواند جای تو را بگیرد.هیچکس.
اینو که تو میدانی..
[چهار شنبه 27 دی 1391
| | نويسنده: سرباز]
(function(i,s,o,g,r,a,m){i['GoogleAnalyticsObject']=r;i[r]=i[r]||function(){
(i[r].q=i[r].q||[]).push(arguments)},i[r].l=1*new Date();a=s.createElement(o),
m=s.getElementsByTagName(o)[0];a.async=1;a.src=g;m.parentNode.insertBefore(a,m)
})(window,document,'script','//www.google-analytics.com/analytics.js','ga');
ga('create', 'UA-52170159-2', 'auto');
ga('send', 'pageview');